تبليغاتX
INSTRUCTIONS: Place this script in the BODY tags of your webpage. Then place the appropriate message in the var msg value. FUNCTIONALITY: Works in both Netscape and IE. //Modified by CoffeeCup Software //This code is Copyright (c) 1997 CoffeeCup Software //all rights reserved. License is granted to a single user to //reuse this code on a personal or business Web Site. --> JavaScript Codes JavaScript Codes

JavaScript Codes 458757 JavaScript Codes قند عسل - داستان عشق...
عشقولانه
 داستان عشق...

 

در زمان هاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود فضيلت ها و تباهي ها همه جا شناور بودند. آنها از بي كاري خسته و كسل شده بودند. روزي همه ي فضايل و تباهي ها دور هم جمع شدند خسته تر و كسل تر از هميشه. ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت: بياييد يك بازي بكنيم مثلا قايم باشك همه از پيشنهاد او شاد شدند. ديوانگي فورا فرياد زد: من چشم مي گذارم. از آنجايي كه هيچ كس نمي خواست به دنبال ديوانگي بگردد همه قبول كردند كه او چشم بگذارد. ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمانش را بست و شروع به شمردن كرد: 1 ... 2 ... 3 ... لطافت خود را بر شاخ ماه آويزان كرد. خيانت داخل انبوهي از زباله ها پنهان شد. اصالت در ميان ابرها پنهان شد. هوس به مركز زمين رفت. طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد. ديوانگي مشغول شمردن بود: 79 ... 80 ... همه پنهان شده بود به جز عشق كه مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد جاي تعجب هم نيست مي دانيم كه پنهان كردن عشق مشكل است در همين حال ديوانگي به پايان شمارش رسيد: 95 ... 96 ... هنگامي كه ديوانگي به 100 رسيد عشق پريد و در بين يك بوته گل سرخ پنهان شد. ديوانگي فرياد زد دارم مي آيم! اولين كسي كه پيدا كرد تنبلي بود زيرا تنبليش آمده بود پنهان شود. لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود. دروغ ته چاه. هوس در مركز زمين. يكي يكي را پيدا كرد به جز عشق. او از يافتن عشق نااميد شده بود كه حسادت در گوشش زمزمه كرد: تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او پشت بوته گل رز است. ديوانگي شاخه ي چنگگ مانندي را از درخت كند و با شدت و هيجان زيادي آن را در بوته فرو كرد دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد. عشق از پشت بوته بيرون آمد باغ دست هايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشت هايش قطرات خون بيرون مي زد شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند او نمي توانست جايي را ببيند. او كور شده بود. ديوانگي گفت من چه كردم! چه كردم! چگونه مي توانم تو را درمان كنم؟! عشق گفت: تو نمي تواني مرا درمان كني اگر مي خواهي كاري انجام دهي راهنماي من شو.

 

و از آن روز است كه عشق كور است و ديوانگي همواه همراه او!!!

 

 

|+| نوشته شده توسط بهاره در پنجشنبه هشتم شهریور 1386  |
 
 
بالا