تبليغاتX
INSTRUCTIONS: Place this script in the BODY tags of your webpage. Then place the appropriate message in the var msg value. FUNCTIONALITY: Works in both Netscape and IE. //Modified by CoffeeCup Software //This code is Copyright (c) 1997 CoffeeCup Software //all rights reserved. License is granted to a single user to //reuse this code on a personal or business Web Site. --> JavaScript Codes JavaScript Codes

JavaScript Codes 458757 JavaScript Codes قند عسل
عشقولانه
 اولین سالروز...

 

اولین سالروز وبم مبارک!!!

 

|+| نوشته شده توسط بهاره در دوشنبه هفدهم تیر 1387  |
 رویا

 

با امیدی گرم و شادی بخش

با نگاهی مست و رویایی

دخترک افسانه می خواند

نیمه شب در کنج تنهایی:

 

بی گمان روزی ز راهی دور

می رسد شهزاده ای مغرور

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه ی سم ستور باد پیمایش

می درخشد شعله ی خورشید

بر فراز تاج زیبایش

 

تار و پود جامه اش از زر

سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از در و گوهر

می کشاند هر زمان همراه خود سویی

باد... پرهای کلاهش را

یا بر آن پیشانی روشن

حلقه ی موی سیاهش را

 

مردمان در گوش هم آهسته می گویند:

(( آه او با این غرور و شوکت و

 نیرو در جهان یکتاست

بی گمان شهزاده والاست ))

دختران سر می کشند از پشت روزن ها

گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار

سینه ها لرزان و پر غوغا

در طپش از شوق یک پندار:

(( شاید او خواهان من باشد! ))

 

لیک گویی دیده ی شهزاده ی زیبا

دیده ی مشتاق آنان را نمی بیند

او از این گلزار عطرآگین

برگ سبزی هم نمی چیند

همچنان آرام و بی تشویش

می رود شادان به راه خویش

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه ی سم ستور بادپیمایش

مقصد او... خانه ی دلدار زیبایش

 

مردمان از یکدگر آهسته می پرسند:

(( کیست پس این دختر خوشبخت؟ ))

ناگهان در خانه می پیچد صدای در

سوی در گویی ز شادی می گشایم پر

اوست... آری... اوست

(( آه ای شهزاده ای محبوب رویایی

نیمه شبها خواب می دیدم که می آیی ))

زیر لب چون کودکی آهسته می خندد

 

با نگاهی گرم و شوق آلود

بر نگاهم راه می بندد

(( ای دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زیبایی

ای نگاهت باده ای در جام مینایی

آه بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله ی خوشرنگ صحرایی

ره بسی دور است

لیک در پایان این ره... قصر پور نور است.))

منهم پا بر رکاب مرکبش خاموش

می خزم در سایه ی آن سینه و آغوش

می شوم مدهوش.

 

باز هم آرام و بی تشویش

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه ی سم ستور باد پیمایش

میدرخشد شعله ی خورشید

بر فراز تاج زیبایش.

می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت

مردمان با دیده ی حیران

زیر لب آهسته می گو یند:

(( دختر خوشبخت!...))

 

                                                                            شاعر: فروغ فرخزاد

|+| نوشته شده توسط بهاره در یکشنبه شانزدهم تیر 1387  |
 
 
بالا