تبليغاتX
INSTRUCTIONS: Place this script in the BODY tags of your webpage. Then place the appropriate message in the var msg value. FUNCTIONALITY: Works in both Netscape and IE. //Modified by CoffeeCup Software //This code is Copyright (c) 1997 CoffeeCup Software //all rights reserved. License is granted to a single user to //reuse this code on a personal or business Web Site. --> JavaScript Codes JavaScript Codes

JavaScript Codes 458757 JavaScript Codes قند عسل
عشقولانه
 اگر ترکم کنی...

اگر تركم كني در اين روز تابستاني

احتمالا خورشيد را نيز با خود خواهي برد

و تمامي پرندگاني را كه در تابستان پرواز مي كردند

هنگامي كه عشقمان تازه بود و دلهايمان شاد

وقتي روز جوان بود و شب طولاني

و ماه براي آواز پرنده ي شب از حركت مي ايستاد

اگر تركم كني

اگر تركم كني

اگر تركم كني

اما اگر بماني روزي برايت خواهم ساخت

كه مانند آن روزي نبوده و هرگز نخواهد بود

بر خورشيد قايق خواهيم راند سوار بر باران خواهيم شد

با درختان سخن خواهيم گفت و باد را خواهيم پرستيد

اگر تركم كني

ديگر به چيزي در جهان نمي توان اعتماد كرد

اما اگر بماني شبي برايت خواهم ساخت

كه مانند آن شبي نبوده و هرگز نخواهد بود

بر قايق لبخندت خواهم نشست

با چشمانت سخن خواهم گفت

كه آنقدر دوسشان دارم...

 

|+| نوشته شده توسط بهاره در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386  |
 لحظه های بی تو!

 

لحظه هایم همگی پر شده از ماندن و ماندن،

انتظار،

چشم هایم پر شده از گریه و گریه،

اشکهای سرشار،

دیگر از خود من نمیپرسم،نمی خواهم،نمیگویم،

انتظار بی یار،

تو ببین بر من دیوانه چه سخت میگذرد،

در قفس کنج دل بی دیوار،

تکیه گاهی چون نیست سر به بالین باد خواهم داد،

باد نیز خواهد برد به دور،

قصه های تلخ ، فکر های بیمار.

تابستان 1384

                                                        yahoo ID :ezraeil_kouchouloo : شاعر                           

 

|+| نوشته شده توسط بهاره در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386  |
 داستان عشق...

 

در زمان هاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود فضيلت ها و تباهي ها همه جا شناور بودند. آنها از بي كاري خسته و كسل شده بودند. روزي همه ي فضايل و تباهي ها دور هم جمع شدند خسته تر و كسل تر از هميشه. ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت: بياييد يك بازي بكنيم مثلا قايم باشك همه از پيشنهاد او شاد شدند. ديوانگي فورا فرياد زد: من چشم مي گذارم. از آنجايي كه هيچ كس نمي خواست به دنبال ديوانگي بگردد همه قبول كردند كه او چشم بگذارد. ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمانش را بست و شروع به شمردن كرد: 1 ... 2 ... 3 ... لطافت خود را بر شاخ ماه آويزان كرد. خيانت داخل انبوهي از زباله ها پنهان شد. اصالت در ميان ابرها پنهان شد. هوس به مركز زمين رفت. طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد. ديوانگي مشغول شمردن بود: 79 ... 80 ... همه پنهان شده بود به جز عشق كه مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد جاي تعجب هم نيست مي دانيم كه پنهان كردن عشق مشكل است در همين حال ديوانگي به پايان شمارش رسيد: 95 ... 96 ... هنگامي كه ديوانگي به 100 رسيد عشق پريد و در بين يك بوته گل سرخ پنهان شد. ديوانگي فرياد زد دارم مي آيم! اولين كسي كه پيدا كرد تنبلي بود زيرا تنبليش آمده بود پنهان شود. لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود. دروغ ته چاه. هوس در مركز زمين. يكي يكي را پيدا كرد به جز عشق. او از يافتن عشق نااميد شده بود كه حسادت در گوشش زمزمه كرد: تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او پشت بوته گل رز است. ديوانگي شاخه ي چنگگ مانندي را از درخت كند و با شدت و هيجان زيادي آن را در بوته فرو كرد دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد. عشق از پشت بوته بيرون آمد باغ دست هايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشت هايش قطرات خون بيرون مي زد شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند او نمي توانست جايي را ببيند. او كور شده بود. ديوانگي گفت من چه كردم! چه كردم! چگونه مي توانم تو را درمان كنم؟! عشق گفت: تو نمي تواني مرا درمان كني اگر مي خواهي كاري انجام دهي راهنماي من شو.

 

و از آن روز است كه عشق كور است و ديوانگي همواه همراه او!!!

 

 

|+| نوشته شده توسط بهاره در پنجشنبه هشتم شهریور 1386  |
 در جای ایستادن...

در جای ایستادن

بیداری رنگ سبز زیر پای

برای نگاهی

ایستایی زمان برای طولانی تر شدنش

و زیبایی آن لحظه

پلک زدن چشمان خیره

گویی بازتر شدن آن؟

واقعیت حقیقت است؟

نه نمی توانم باور کنم

شاید نمی خواهم

ولی دیگر در رو به رو کسی نیست

 و همه در حرکتند

زیر پا سبزی نیست

آیا زمان ایستاده بود؟

نه من ایستاده بودم!!

نمی توانم باور کنم

نه! نمی خواهم باور کنم

ولی واقعیت حقیقت نیست

لختی زمان از دست رفته است

ساعتی نه ساعت هایی

آه دیر شده است باید بروم

یادم می ماند؟

باز هم نمی دانم؟!

شاعر: محمد انصاری لنگرودی ( پسر خاله ی منه! )

 

|+| نوشته شده توسط بهاره در شنبه سوم شهریور 1386  |
 
 
بالا